حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

دفن شبانه، نماز بدون حضور و اطلاع خلیفه، قبر پنهان، اسرارى است که در درون خود پیام‌ها دارند. درست است که فاطمه این چنین خواست و این گونه وصیت کرد؛ ولى چه اتفاقى افتاده است که زهرا سلام الله علیها وصیت تاریخی‌اش را با این در خواست‌ها به پایان مى‌برد؟!! مگر نه این است که خشم و ناراحتی‌اش را نسبت به دشمنانش اظهار مى‌کند و در واقع چندین پرسش را در برابر نگاههاى تیز بین مورخان و آیندگان مى‌گذارد تا به پرسند: چرا قبر فاطمه پنهان است؟ و چرا دختر پیامبر شبانه و پنهانى دفن شد؟ و چرا علی علیه السلام بدون

+ مصائب حضرت صدیقه کبری،فاطمه زهرا(س)

آن بزرگوار همانطور که قبل از تولد، انیس مادرش خدیجه(س) بود . از همان اوان کودکی نیز، برای همگان محرز بود که این یگانه دختر، دارای ملکات و سجایای خاصی است.

 

فاطمه(س) در پنج سالگی عزادار رحلت مادر و همینطور وفات عموی مهربان پدرش، حضرت ابوطالب گردید.

زهرای مرضیه(س) که علاوه بر این القاب به القاب دیگری مفتخر از ابتدای نوجوانی، حامی جدّی و پشنیبانی سر سخت برای اسلام و پیامبر(ص) محسوب می شد و در سال دوم هجری، به عقد امیر المومنین، امام علی(ع) در آمد. خانة ساده و بی آلایش علی(ع) و زهرا(س) مهد تربیت فرزندانی همچون حسن، حسین، زینب و ام کلثوم(س) گردید و مصیبت همسرش و بلکه اولین حمایت کنندة جدی ولایت الهی امیر المومنین(ع) بود و سرانجام در این مسیر نیز به شهادت رسید.

مصیبت اول : رحتلت جانداز مادر

رمضان سال دهم بعثت، سالی که به عنوان عام الحزن موسوم شده بود، فرا می رسید و در اولین روزهای این ماه، ماه منظرِ محمد(ص)، یعنی همسر وفادارش خدیجه(س) در بستر بیماری افتاد. این ماجرا در سالهایی بود که مسلمانان در معرض اذیت مشرکین بودند و ملاقات با خدیجه(س) نیز از طرف زنان قریش ترک شده بود. در این میان، مونس خدیجه(س)، دختر دلبندش زهرا(س) بود.

شب که پیامبر(ص) به منزل باز می گشت، پرستار کوچک همسرش را می دید که چگونه به مادر رسیدگی می کند. اما روز ماتم نزدیک شد و سحرگاهان دهم رمضان، وقتی فاطمه(س) و پیامبر چشم بر خدیجه(س) گشودند، چشم او را خفته یافتند. آری او به خواب ابدی فرو رفته بود.

مادر، مادر جان، چرا بیدار نمی شوید؟

این صدای زهرا(س) بود. رها شدن ناله او از گلویش، پیامبر(ص) را نیز را نیز متوجة خود کرد فضای غم آلودی به وجود آورد. در آن حال، پدر و دختر همدیگر را در آغوش گرفته گریستند.

*   *   *

مراسم تشییع پیکر بانوی اسلام در میان غم و اندوه به پایان رسید و بدن مطهر آن حضرت در مقبرة اولاد عبدمناف به خاک سپرده شد. عدة اندکی که همراه پیامبر(ص) و دخترش بودند نیز، برای تسلیت به خانة حضرت آمدند و آنگاه که رفتند، زهرا احساس غریبی داشت. مدتی دست های کوچک خود را دور گردن حلقه زد و گریست!

در این حال امین وحی، حضرت جبرئیل، بر پیامبر(ص) نازل شد برای اینکه فاطمه اندکی آرامش یابد، خداوند توسط جبرئیل، مقام و منزلت والای خدیجه(س) را در بهشت، توسط رسول خویش به زهرا(س) آگاهی داد و در این حال، این کودک داغدار، قدری آرام شد. اینجا باید به محضر حضرت خدیجه گفت، ای کاش آن شبی که جنازة دخترت را غریبانه دفن می کردند، حاضر بودی!

مصیبت دوم: هنگام هجرت

سال سیزدهم بعثت، سال هجرت مسلمین از مکه به مدینه بود. پس از هجرت مسلمانان به مدینه، پیامبر(ص) آمادة خروج از مکّه شد و چون مشرکین تصمیم  به قتل حضرت گرفته بودند، لازم بود که پیامبر مخفیانه از مکه هجرت کند. به همین جهت در زمان موعود باید شخصی به جای در حجرة آن حضرت آن حضرت استراحت می نمود تا مشرکین که از دور خانه وی را زیر نظر داشتند، متوجه نشوند. این مأموریت آن قدر مهم بود که به جان رسول خدا(ص) بستگی داشت و طبعاً، شخصی که آن را بر عهده می گرفت، فدایی پیامبر بود و آیا جز علی(ع)، شخصی می توانست چنین طاقتی داشته باشد؟ علی(ع) را نمودند و این در حالی بود که امیرالمؤنین(ع) مأمور بود که چند روز پس از هجرت پیامبر(ص) به اتفاق فاطمة زهرا(س)، مادرش فاطمه بنت الاسد(س) و فاطمه دختر زبیر که این هر سه نفر در مکه بودند و نتوانسته بودند هجرت نمودند، مشرکین عصبانی، ایشان را محاصره کردند و شمشیر از نیام کشید. فاطمه بنت الاسد(س) نیز تأثیر کرده و شمشیر از نیام کشیده و رو به مشرکین فریاد زد: (( هر که می خواهد خونش ریخته شود، جلو بیاید!))

در این هنگام مشرکین که از فریاد شجاعانة حیدر وحشت کرده بودند، دست از محاصره کشیدند و راه را باز کردند و این چهار نفر به سلامت به سمت مدینه راه افتادند.

لبخند رضایت بر چهرة همراهان علی(ع) به ویژه زهرا(س) نمایان شد. اینجاست که باید گفت، علی جان، ای کاش در هنگام فریاد استغاثة زهرا(س) در پشت در سوخته نیز می توانستی از او دفاع کنی!

مصیبت سوم: غم های پیاپی

زهرا(س) در سال دهم بعثت، مادرش خدیجه(س) و عمویش ابوطالب(ع) را از دست داد. او در بین عمو های پدرش به حضرت ابوطالب و حضرت حمزه(ع)، علاقه فوق العاده ای داشت. پس از رحلت ابوطالب، همسر او فاطمه بنت الاسد(س) چونان مادری دلسوز به امور فاطمه(س) رسیدگی می کرد. در سالل دوم هجری، وقتی زهرا(س) همسر علی و عروس فاطمه بنت الاسد گردید، رشتة مودّت بین این دو محکم تر شد و طبعاً در رحلت فاطمه بنت الاسد در سال چهارم هجری، زهرا(س) بسیار محزون و گریان بود.

زهرا(س) در شهادت حمزه(ع) نیز در غمی بسیار سترگ برای پدر و همسرش شریک بود. او با عده ای از زنان مهاجر و انصار، به سمت مقبرة شهدای اُحٌد می رفت و به ویژه  در کنار قبر حمزه(ع) به سوگواری می پرداخت.

بعد از شهادت جعفربن ابی طالب(ع) که به جعفر طیّار معروف شد، به اتفاق پیامبر(ص) و امیرالمؤنین(ع) به خانة جفر و نزد همسرش اسماء بنت عمیس و فرزندان او رفت و به امر پدر، سه روز در خانه اسماء برای حاضرین طعام حاضر می نمود و به فرزندان جعفر طیّار و اسماء بنت عیس رسیدگی می کرد. و اسماء این زن مؤدب به ادب زهرایی، در روزهای غم و عزای فاطمه(س)، او را تنها نگذاشت. روزهایی که زهرا(س) با تن مجروح در بستر بیماری بود....

مصیبت چهارم: در سوگ پدر

مدتی بود که زهرا(س) آرام و قرار نداشت. چشم او به چهرة بیمار پدر دوخته می شد. همان پدری که بهترین ادب را از زهرا و اهل بیت(ع) می دید. وقتی آیه نازل شد که ((لاتجعلوا دعا الرسول کدعاء بعضکم بعضاً))، پیامبر(ص) را به نام، آنطور که اطرافیان و دیگران را صدا می زنید، ندا ننمایید.)) زهرا به آن حضرت، یا رسول الله گفت! پیامبر(ص) نگاهی به چهرة دختر عزیزش نمود و گفت(( زهرا جان، تو مرا مانند سابق، پدر بخوان. مخاطب این آیه، سایر مسلمانان هستند)).

ایّام فراق پیامبر(ص) نزدیک می شود و فاطمه(س) به حوادث پس از آن حضرت فکر می کرد. روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال یازده هجری فرا رسید. آن روز ولوله ای در خانة فاطمه(س) بود. مگر می شد زهرا(س) را آرام کرد. نگاه گریان و نگران حسنین و زینبین به مادر بود. زینب(س) وقتی اشک مادر را می دید، دست درگردن او می انداخت و صورت مادر را می نهاد. زهرا(س) آن هنگام قدری آرام گرفت که پدر او را پیش خود خواند و به او بشارت داد (( تو اولین فردی از اهل بیتم هستی که به من ملحق می شودی )).

روح ملکوتی رسول الله(ص) به عالم ملکوت پر کشید و خدا می داند که چه غوغایی در خانة علی(ع) و زهرا(س) بود.

*   *   *

روزهای اول هجران، سخت ترین و ناگوار ترین لحظه های زهرا(س) بود. به یاد می آوردکه در کنار بستر پدر این بیت از قصیده حضرت ابوطالب را که می فرمود  ((وَاَبیَضُ یُستَسقَی الغَمام بِوَجهه ثِمالُ الیتامی عِصمهٌ لِلأرامِل)) را با حزن و اندوه خوانده بود و پدرش به او فرموده بود. زهرا جان این آیه را بخوان، ((ما محمدٌ الّا رسولٌ قَدخَلَت من قبله الرّسل، أفان مات اوقُتل انقلبتم علی اعقابکم، محمد پیامبری است همانند پیامبرانی که قبل از او آمده و رفته اند، حال اگر بمیرد یا کشته شود، به سوی عادت اعقاب خویش باز می گردید؟)) و این خود توجه دادنی بزرگ بود به حوادثی که پس از حضرت رسول(ص) به وجود خواهد آمد و زهرا(س) نیز آغاز این حوادث را می دید و با ناله چنین می گفت:

قد کان بعدَکَ أنباءٌ و هنبهٌ                          لَوکُنتَ شَاهِدَها لم کُثِر الخَطبُ

انّا فقدناک فقدَ الأرض واِبلَها                      واختلّ قومُک فاشهَهم ولاتَغِب

بعد از تو پدرجان، گرفتاری ها بر ما افزون شد و اگر بودی، این سان نمی شود، همانا تو را از دست دادیم، چون زمینی که دانه های برجسته بارانش را گم کند و اکنون قوم  تو از هم گسیخته و پراکنده اند، پس شاهد ایشان باش!

گاه می شد که به همراه همراه همسر مظلومش، امیرالمؤمنین(ع) بر سر مزار پدر حاضر می شد و در حالی که هشتی از خاک مزار را می بوسید و از نای جان عرضه کی داشت:

ماذا عَلَی مَن شَمَّ تُربَهَ أحمَدَ                 أن لایَشَمَّ مَدَی الزَّمان غَوَالیا

صُبّت عَلَیّ مَصَائبُ لو أنّها                      صُبّت عَلَی الایّام صِرن لَیالیا

آن که عطر خاک مزار احمد را ببوید، چه زیان که در روزگاران خویش عطر دیگر نبود، اینک مصیبت هایی بر من فرود می آید که اگر بر روز فرود می آمد، آن را به شب مبدّل می ساخت.

و اینجا بود که مانند ابر بهار، اشک از چشمان او و شوهر مظلومش فرو می ریخت. اینجاست که باید گفت: خانم، ای کاش با علی بر سر جسم چاک چاک عریان حسینت در کربلا، آن هنگام که اسب بر بدن او تاخته بودند، حاضر می شدی، آن وقت چه می گفتی؟

جا داشت که با یک کلمه تمام حزن عمق وجود خویش را ظاهر می کردی و می گفتی: غریب مادر حسین!

مصیبت پنجم: حدیث بکاء

گریه ها و عزاداری های سوزناک زهرا(س)، که همراه با حوادث بسیار تلخ بود، باعث تأثر هر بیننده ای بود. اسماء بنت عمس، صفیّه بنت عبدالمطلب، ام سلمه به همراه عده ای دیگر از زنان انصار، در این تعزیت، فاطمه(س) را همراهی می نمودند. آنقدر ناله های آن حضرت دردناک بود که بنا بر روایت حضرت امام صادق(ع) از طریق پدرانش، گروهی از زنان مهاجر و انصار به حضور وی آمدند و عرضه دانشتند: (( گریه های سوزناک شما، دل ما را می آزارد، تقاضا داریم که یا شب گریه کنید یا روز )).

زهرا(س) وقتی چنین دید، به جای تعزیت در منزل، به سمت بقیع رفت و در کنار مقبرة شهدای اُحُد، برای پدرش سوگواری می کرد و این برنامة همیشگی او بود تا دیگر خانه نشین شد و طبعاً، امیر المؤمنین(ع) سایبانی را در گوشه ای از بقیع به این منظور درست کرده بود و بیت الاحزان نیز، به نظر می رسد به همین جهت باشد.

از امام باقر(ع) روایت شده که آن حضرت تا هنگام شهادت، خندان دیده نشد. حوادث تلخ و جگر خراشی که منجر به سلب حق الهی خلافت امیرالمؤمنین(ع) گردید، آثار و نتایجی داشت. بلال مؤذن مخصوص پیامبر و صحابة مخصوص آن حضرت از اذان گفتن امتناع داشت تا مخالفت خویش را با خلفا نشان دهد. بنابر نقل شیخ صدوق، بلال برای اولین و آخرین بار پس از رحلت رسول خدا(ص) اذان گفت و آن هم بنا بر خواست فاطمه بود، اما همین که به أشهد انّ محمداً رسول الله(ص) رسید، فاطمه(س) فریادی از نای جان کشید و بیهوش شد.

بلال متوجه شد و اذان را ادامه نداد. وقتی زهرا(س) به هوش آمد از بلال خواست، اذان را به پایان رساند. بلال عرضه داشت، ای سرور زنان، مرا معاف دار که می ترسم حال شما به خامت رود.

اینجا باید عرضه داشت، خانم، شما با صدای اذان مؤذن پدرتان بیهوش شدید، اما کجا بودید وقتی دخترت زینب(س) در کنار دروازه کوفه و با دیدن سر مبارک حسین(ع) که بر نیزه قرآن می خواند، چه حالی پیدا کرد؟

مصیبت ششم : ماجرای غصب خلافت

بی گمان و بدون هیچ تردیدی، بزرگترین ستمی که بعد از رحلت رسول خاتم(ص) بر پیکره امت اسلامی و بلکه بر تمام جهانیان وارد شد، محروم شدن انسان ها از ولایت حقه الهی امیر المؤمنین(ع) بود. این مسئله منجر شد اشخاصی که هیچ شایستگی لازم برای اداره جامعه اسلامی نداشتند، روی کار بیایند و نتیجه آن، مشکلات بزرگی بود که تاکنون نیز گریبان جوامع اسلامی و انسانی را در برگرفته است.

امیرالمؤمنین(ع) به این مهم، نیک آگاه بود و کوشید که این انحراف از آغاز اصلاح شود ولی متأسفانه شد، آنچه نباید می شد. مهمترین یاور آن حضرت در این برنامه، فاطمه(س) بود. این همراهی و حمایت اولین حامی ولایت، ارزان تمام نشد و به ستم های جانخراشی انجامید که به رئوس آن اشاره می شود.

شایان ذکر است که به این مطالب که در قالب مصیبت می آید، علاوه بر منابع تاریخی و حدیثی شیعه، منابع مهمی از عامّه همچون طبری، ابن سعد، ابن قتیبه، ابن عبدالبرّ، مسلم بن حجّاج، ابن ابی شیبه، ابن عبدربّه و.... تصریح کرده کرده اند.

مصیبت هفتم : هجوم به خانه فاطمه(س)

وقتی که اقدامات خلیخه اول، جهت تثبیت خلافت رو انجام بود، عده ای از معترضین صحابه از مهاجر و انصار در خانه امیرالمؤمنین علی(ع) گرد آمده بودند. خلیفه وقتی از این موضوع مطلع شد، عده ای را فرستاد که این اشخاص را از خانه بیرون آورند. گماشتگان خلیفه آمدند و به پشت در بسته ای رسیدند که خانه از خانه های پیامبر(ص) بود و طبق نصّ قرآن فرمود : (( یا أیها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الاّ ان یؤذن لکم ؛ ای مؤمنان، وارد خانه های پیامبر(ص) نشوید، مگر به شما اجازه داده شود ))، گماشتگان فریاد زدند که بیرون بیایید و الّا خانه را با اهلش به آتش می کشیم!

به آنها گفته شد، آیا خانه ای که در آن فاطمه(س) است را به آتش می کشید؟

گفتند: آری، حتی اگر فاطمه(س) نیز باشد!
آتش زدن درِ خانه و سپس فشار دادن و شکستن درِ نیم سوخته ای که جبرئیل بدون اجازه به آن وارد نمی شد، قرار گرفتند فاطمه(س) و حائل شدن بدن مبارک او در بین در و دیوار، مجروح شدن بدن او، ضجّه های جانخراش آن حضرت، صحنه های عجیبی به وجود آورده بود. قلم که هیچ، فکر و ذهن به تشریح آن قادر نیست. فرزندان زهرا(س) ضجّه می زدند ودر این حال، علی (ع) را به اجبار برای بیعت می بردند که زهرا(ع) بدن مجروح خود را بر روی حضرت انداخت تا مانع از بردن علی گردد و وقتی او را به اجبار از همسرش جدا گردند، به سمت مرقد پیامبر(ص) رفت، تا نفرین کند که مولا امیر المؤمنین(ع) لحظه ای رو به سلمان کرد و گفت به فاطمه(س) بگو باز گردد.

سلمان نیز نزد حضرت فاطمه(س) رفت که با بدن مجروح، در حالی که ضجّه می زد و رو به مرقد پیامبر(ص) نموده بود، عرضه داشت: (( ای دختر رسول خدا(ص)، خداوند پدرت را رحمه للعالمین فرستاده است، به خاطر پدرت برگرد.))

فاطمه(س) گفت: ای سلمان، آنها قصد جان علی(ع) را کرده اند، صبر جائز نیست. آنها دست حسنین(ع) را که همراه آورده بود، به سمت مرقد نبی(ص) حرکت داد. در این هنگام، سلمان عرض کرد: (( اما خود امیرالمؤمنین فرموده که صبر پیشه کنی!)) با شنیدن این سخن، فاطمه(س) فرمود: پس اگه فرمان علی(ع) است، می پذیرم و فاطمه(س) به خانه برگشت.

خداوند می داند در دل او چه غوغایی بود حسنین و زینبین در اینجا چه کشیدند!

مصیبت هشتم : غصب فدک

در سال هشتم  هجری و در جریان نبرد خیبر با یهودیان که در یکصد و شصت کیلومتری مدینه دژهای محکم داشتند، یهودیان که در خود تاب مقاومت ندیدند، با پیامبر (ص) صلح کردند و بنا شد، مزارع اطراف دژ را که زمین های حاصل خیزی می شد، در اختیار آن حضرت قرار دهند. از نظر احکام اسلامی، این زمین ها حکم فئ را پیدا می نمود و اموال خالص رسول خدا(ص) محسوب می شد.

پیامبر(ص)  نیز طبق دستور الهی که می فرمود: (( و آتِ ذاالقربی حقه؛ یعنی حتی خویشانت را بپرداز ))، بخشی از این مزارع را آورده اند، به فاطمه(س) بخشید و زمان، فدک در اختیار فاطمه(س) بود و امیرالمؤمنین(ع) کارگرانی بر آن گماشته بود و از درآمد آن، علاوه بر بینوایان و مساکین، عده ای از واستگان خاندان پیامبر(ص) و بنی هاشم بهره مند می شدند.

با روی کارآمدن خلیفة اول، شگفت آوردی که افتاد این بود که فدک را نیز غصب کردند و با استناد به سخنی از پیامبر(ص) که می گفتند خودشان شنیده اند و شاهد دیگری نیز نداشند، برنامة خویش را اجرا کردند. آنها می گفتند که پیامبر(ص) فرموده: ما پیامبران چیزی به ارث سازگاری نداشت و معلوم بود جعلی است و به پیامبر(ص) نسبت دروغ داده شده است. خداوند در قرآن از قول حضرت زکریا(ع) آورده که می گوید: (( به من اولادی بده که از من آل یعقوب ارث برد )). یا به صراحت در مورد ارث اولوا الارحام، آیات صریحی داریم.

پس این روایت، اساساً درست نیست، علاوه بر این که فدک ارث نبود، فاطمه(س) مالک بود و فدک را  در اختیار داشت. از کسی که مالک است، نباید بینه و دلیل بر مالکیت بخواهند و این قاعدة فقهی روشنی است که بین همة مسلمانان، بلکه عقل سلیم بشری مورد پذیزش است.

بنابراین خلیفة اول در برابر استدلال فاطمه(س) ساکت شد و سند فدک را نوشت و به آن حضرت داد. ولی  با مخالفت جانشین خودش، خلیفة دوم، غصب فدک ادامه یافت و پیرامون مسئلة فدک، علاوه بر منابع شیعی، علاوه ای از مورخین و محققین عامه، مانند ابن ابی الحدید نیز نکاتی را به صراحت نوشته اند.

*     *     *

پس از قطعیت غصب فدک، فاطمه(س) به مسجد آمد و در جمع انبوه مسلمانان خطبه ای قرّاء، با مضامین بسیار والا که در آن به حقّ قطعی امیر المؤمنین(ع) در خلافت تصریح داشت، ایراد نمود.

وقتی یرامون فدک با خلیفه و مردوم احتجاج و استدلال کرد، خلیفه در پاسخ او درماند و توجیهات بی پایه ای نمود که با استدلال محکم زهرا(س) با بهره گیری از آیات الهی، او جوابی روشن نداشت.

در اینجا بود که فاطمه(س) به خانه بازگشت و به امیرالمؤمنین(ع) که در انتظار او بود گفت: (( پسر ابی قحافه به ستم، بخشش پدرم را که وسیلة معیشت فرزندانم بود از دستم گرفتی و مهاجر و انصار نیز، دست از یاری من برداشتند و پیوند دوستی ما را بریدند. من از خانه برای احقاق حق مسلّم خویش بیرون آمدم و اینک افسرده و ناامید برگشتم. ))

کوهی از غم بر پیکر مبارک علی(ع) سنگینی می نمود. وقتی زهرا(س) به او گفت: تو کسی بودی که گرگان درنده را شکار می کردی! چه شد که اکنون بر زمین نشسته ای؟ )) امیر المؤمنین(ع) به همسر مظلومه اش گفت: (( ای فاطمه، صبر کن و شکیبا باش، می دانی که در حفظ حق کوتاهی نکرده ام. خداوند، ضامن روزی توست. )) فاطمه(س) گفت: آری، صبر میکنم و خداوند مرا کافی است. ))

فاطمه(س) با دلی پر درد، تنی مجروح و چشمانی گریان، از آن روز در خانه نشست و بیرون نیامد و انیس و مونس غم های تنهایی علی(ع) شد.

باید گفت که یا زهرا(س) تا تو بودی، علی غصه نداشت، اما امان از شب فراق!

مصیبت نهم : ماجرای کوچة بنی هاشم

وقتی خلیفة اول، در برابر استدلال های فاطمه(س)، مجبور شد که سند فدک را به نام او بنویسد، زهرا(س) با در دست داشتن این سند که دست نوشتة ابوبکر بود، به سوی منزل حرکت کرد. امام حسن مجتبی(ع) نیز دست در دست مادر داشت که در نزدیکی منزل، در مکانی که بعد ها به محلّة بنی هاشم و سپس کوچة بنی هاشم موسوم گشت، با عمر بن خطّاب روبرو شد. عمر از حضرت پرسید: از کجا می آید؟ فاطمه(س)، ماجرای نوشتن سند فدک را به عمر گفت. در این هنگام عمر خواست تا دست نوشتة ابوبکر که در واقع سند فدک بود را در ظاهر برای دیدن ولی در واقع برای نابود کردن آن بستاند. طبیعی بود که فاطمه(س) آن را پس ندهد و در این میان، عمر آن نامه را در حالی که به آن نگاه می کرد، با اجبار از حضرت گرفت و بنا بر تصریح ابن ابی الحدید، با دست به سینة فاطمه(س) کوبید و آن نامه را به اجبار گرفت و پاره نمود. شدّت مصیبت زمین خوردن فاطمه(س) در آن هنگام چنان بود که حضرت، خلیفة دوم را نفرین نمود.

قطعاً در آن زمان، گریه های امام مجتبی(ع)، مادر را به خود متوجه نمود و با چادر خاکی و سینه ای پر درد و بدنی مضروب به سوی خانه رفت...

صلی الله علیک یا ایتها المظلومه المضطهره المسلوبه حقّها!

مصیبت دهم : در انتظار شهادت

فاطمه(س) اصلی ترین مدافع حریم ولایت بود و در این راه از جان خود و فرزند شهیدش محسن نیز مایه گذاشت. در روزهای اول ماجراها، دست حسنین را می گرفت و با رفتن به در خانه ها، با برخی از زنان مهاجرین و انصار و گاهی با برخی از بزرگان صحابه، پیرامون بازگرداندن امّت به مسیر حقیقی صحبت می کرد. هر چند این تلاش ها ثمر ظاهری نداشت.

بعد از فراگیر شدن طوفان های فتنه و گسترش آن و آرام شدن اوضاع، فاطمه(س) در منزل و تا مدت کوتاهی که هفتاد و پنج روز یا طبق روایتی مشهور سه ماه بود، از فرط درد و رنج، بیمار و بستری بود و امیرالمؤمنین امام علی(ع) به پرستاری وی و رسیدگی به فرزندانش مشغول بود. در این ایام، علاو بر اسماء بنت عمیس و امّ سلمه که بیشترین عیادت ها، مساعدت ها را نسبت به فاطمه(س) به عمل می آورند، زنی با فضیلت به فضه نوبیه به عنوان خدمتکار در منزل فاطمه(س) حضور داشت. در این ایام عده ای از زنان مهاجر و انصار خدمت حضرت کی رسیدند و با فاطمه(س) اظهار همدردی می نمودند.

فضه(س) در آن اوقات، آنی از سرور خویش جدا نمی شد و نسبت به خانمش پرستاری می کرد.

حسنین و زینبین نیز با فضه، انس وافر داشتند و این انس وافر باعث شد که فضه پس از شهادت زهرا(س)، تا آخر عمر، کلمه ای غیر از قرآن به زبان نیاورد.

*    *    *

شب و روز می آمد و می گذشت و عیادت کنندگان از فاطمه(س) با دیدن صحنه های رقّت بار نحیف شدن پیکر زهرا(ع) آنان را به تأثیر عمیق وامی داشت. زهرا(س) چونان شمع سحر شده بود که تا صبح روشنایی داده و اقامتش خمیده شده بود.

خلیفة اول با دوستش به نظرشان رسید که آمده و از فاطمه(س) دلجویی نمایند.

اما فاطمه(ع) آنهارا نپذیرفت. آنها امیرالمؤنین(ع) را واسطه کرده و علی (ع) در خواست ایشان را به فاطمه(س) بیان داشت و زهرا(س) این زن بابصیرت گفت: (( خانه، خانة توست و من هم در اختیار تو هستم، به هرچه حکم کنی راضیم. ))

آن دو آمدند و زهرا(س) روی از ایشان برگرداند و هرچه تضرّع و التماس کردند، حضرت فرمود: (( روز و شب نفرینتان می کنم تا از دنیا روم و نزد خداوند به پیامبرش از رفتار شما شکایت کنم! شما که از پیامبر(س) شنیدید که فرمود: هر که فاطمه را غضبناک کند مرا غضبناک کرده است! ))

خلیفة اول گریان شد و هر دو با این حال از خانة زهرا(س) بیرون رفتند. زهرا(س) پیشگویی پیامبر(ص) را می دانست که فرموده بود، دخترم فاطمه با کتک دشمنان، فرزندش سقط خواهد شد و به همین علت شهید خواهد شد.

لحضات احتضار زهرا(ع) نزدیک و نزدیکتر می شد و اطفال نالان او، رنگ پریده و اشک ریزان، نزدیک در حجره ای که مادرشان بر بستر بیماری بود، ایستاده و گویی زیر لب برای مادرشان شفا طلب می نمودند. مشهور بود که نونهالان زهرایی هر کدام با هم در گوشه ای می نشستند و برای مادر دعا میکردند، اما دیدن حال مادر آتش بر جان بچه ها می زد.

مصیبت یازدهم : لحظات احتضار

حال زهرا(س) روز به روز به وخامت می گرایید. امّ سلمه به بالین او آمد. زهرا به او فرمود: (( حزن و اندوه قلبم را فرا گرفته، به سبت رحلت پیابر(ص) و ستم به وصیّ او علی(ع). همانا حُرمت علی را که من بودم، هتک کردند و امامتش را غصب کردند، به جهت کینه هایی که در بدر و اُحُد از او داشتند. ))

وقتی زنان مهاجر و انصار این کلمات را شنیدند، از قول شوهران خویش گفتند که اگر علی(ع) زودتر اقدام می کرد، ما در کار او سستی نمی کردیم حال اینکه این سخنان بهانه ای بیش نبود.

زهرا(ع) دیگر توان حرکت نداشت و او  از علی(ع) خواست که وصیت او را عمل کند!

وصیت زهرا(س) به حضرت چه بود؟!

(( علی جان، وصیت من این است که مرا شبانه غسل و کفن کنی و احدی از اشخاصی که بر من ستم روا کردند، بر جنازة من حاضر نشوند )). آنگاه فرمود آیا تاکنون که شریک زندگی تو بودم، مخالفتی از من دیده ای؟ حضرت امیرالمؤمنین(ع) فرمود : (( پناه بر خدا، به خدا قسم تو داناتر و پرهیزکارتر از آنچه گفتی هستی. ))

پس برای مدتی هر دو گریستند و علی(ع) سر بر سینة فاطمه(س)؟ نهاد و فرمود: (( به هر چه مایلی، سفارش کن )).

همة محدثین و بزرگان شیعه و گروهی از عامّه نیز بر مسئلة شبانه تجهیز شدن فاطمه(س) صحّه گذاشته اند.

*    *    *

روز سوم جمادی الثانی سا یازدهم هجری فرا رسید. گویا خورشید نیز از طلوع شرم داشت که آن روز مصادف با شهادت مظلومانة دختر دُردانه پیامبر رحمت(ص) بود. وقتی اسماء بنت عمیس وارد اطاق استراحت فاطمه(س)، دید که روپوش را آن حضرت به صورت خود کشیده است! بانویش را صدا زد ولی صدایی نیامد! در این هنگام حسنین وارد اطاق شدند و از گریة اسماء متوجه حادثه شدند، آنها خود را بر روی جنازه مادر انداختند. حسن(ع) می گفت: (( مادر قبل از آن که جان از تن درآید با من سخن بگو! حسین پاهای مادرش را می بوسید و می گفت: مادر جان، من حسینم، سینه ام به تپش افتاده، با من حرف بزن! )) مگر زینب و ام کلثوم از شدت ناله می توانستند حرحی بزنند؟ وقتی به علی(ع) خبر دادند با صورت به زمین افتاد!

*    *    *

شب از نیمه گذشته بود و جنازة مطهرة زهرا(س) در تاریکی شب، غسل و کفن می شد، فضة نوبیه در حالی که حسنین(ع) و زینبین را در برداشت گریان و مظلومانه می نگریست و علی(ع) به مساعدت اسماء پیکر را غسل می دادند!

سینه ای کز معرفت گنجینة اسرار بود

کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود

طور سینای تجلّی مشعلی از نور شد

سینة سینای عصمت مشتعل از نار بود

نالة بانو زد اندر خرمن هستی شرر

گویی اندر طور غم چون نخل آتش بار بود

آن که کردی ماه گردون، پیش او پهلو تهی

از کجا پهلوی او را تاب این آزار بود

صورتی نیلی شد از سیلی که چون نیل سیاه

روی گیتی زین مصیبت تا قامت تار بود

مصیبت دوازدهم : زیارت های شبانه

فردای آن روزی که پیکر زهرا(س) مخفیانه و غریبانه دفن شد، عده ای به عمد بر علی خرده می گرفتند که چرا ما خبر ننمودی؟

و حضرت در پاسخ این اشخاص که در سوء نیّت ایشان تردیدی نبود، فرمود: این وصیت خود زهرا(س) بود.

چون فاطمه(س؟) به علی(ع) وصیت کرده بود که بر سر مرقد او قرآن بخواند، حضرت گاهی به صورت مخفیانه، به محل دفن وی نزدیک می شد.

می توان پذیرفت که گاهی تا نیمه های شب کنار مرقد بی نشان وی باقی می ماند، بعید نیست که باشد و می توان پذیرفت، گاهی فرموده باشن: علی جان، زودتر به خانه برگرد که مبادا حسنین و زینبین از خواب بیدار شده و محزون و نالان دنبال تو برگردند.

صلّی الله علیک ایتها المظلومه المحزونه

نام کتاب: مصائب اهل بیت

تألیف: بهاء الدین قهرمانی نژاد شایق

نویسنده : غلامرضانورمحمدنصرآبادی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک